تبليغاتX
باحال - بنده عشقم واز هر دو جهان آزادم
گزیدهای از قضایای باحال

بسم الله الرحمن الرحیم

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

هرچه هست اوست وبه سوی او.وما سرگشته گان این محنتکده که دنیایش نامند،

چقدر خام وغافلیم که اصل ماجرا را فراموش کرده ایم وبه روز مرگی گرفتار امده ایم .

تا فرصت هست باید عاشق شد واز می ناب الهی نوش کرد وبیهوش شد.

بیهوش از هوشی خودت واینکه از خود بی خبر شوی وخود وانهی  .

چون اصل ما از بهشت است همیشه در فکر وخیال ،بهشت می جوییم ومی پوییم .

خداوند متعال همه ما را به راههای خودش هدایت فرماید.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:38 توسط رسول